راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

هورا هورا

راستین جان عزیزکم دیشب بلاخره یاد گرفتی روی چهار دست پات وایستی ولی هنوز می ترسی به جلو حرکت کنی فعلاً داری عقب عقب می ری میخوای به جلو حرکت کنی ولی برعکس به عقب سر می خوری ولی خیلی قشنگه اگه بتونم از این حالتت عکس بگیرم حتماً واست می زارم هنوز که موفق نشدم. بوس بوس بوس س س س س س س س س س س س س س س
10 آبان 1390

لالایی

    عزیزم چندتا لالایی که واست می خوانم را برات می نوسیم شاید بعدها یادم بره راستش این اولی رو وقتی تازه بدنیا اومده بودی خیلی کولیک داشتی همین طوری کلمات سره هم کردم و برات لالایی ساختم الان که خیلی دوسش داری جوری که اگه من نباشم پیشت مامانی (مامان فاطمه) وقتی واست این لالایی رو می خونه آروم می شی  ولی شاید وقتی بزرگ شی بهش بخندی خودمم فکر نمی کردم اینقدر ازش خوشت بیاد مامان جان      راستینِه مامان                               &nbs...
9 آبان 1390

اولین دعوا

سلام پسره عزیزم دیشب رفته بودیم خونه مامانی(مامان فاطمه) قرار بود دائی احمد با زن دائی مهدیه هم بیان خونه مامانی  تو خیلی خوابت می امد ولی شیطونیت اجازه نمی داد که بخوابی ساعت حدوداً ١٠ شب بود کاری نبود که انجام نداده باشی غذا و میوه هم خورده بودی هم تا جایی که امکان داشت به لباست مالیده بودی تمام لباساتو عوض کردم اونم نه یک بار نه دوبار بلکه سه بار دست و صورتتم شستم و می خواستم که بخوابونمت دیگه داشتی بی قراری خواب و می کردی دائی احمد که نمی امد هر چقدر روی پام گذاشتمت،بغلت کردم، لالایی خوندم برات نخوابیدی که نخوابیدی و فقط گریه می کردی آخرش منم که الان دو سه روزه کمرم درد می کنه و شب قبلشم اصلاً استراحت نکرده بودم عصبانی شد...
8 آبان 1390

بی خوای شبانه

سلام پسره گلم پنج شنبه جمعه این هفته فقط بارون اومد و من تو دوتایی تو خونه کلی باهم بازی کردیم دیروز توی آشپزخانه داشتم نهار می پختم تو روم گذاشتم توی رورواک و اوردم پیش خودم تمام مدت به   روکش ماشین لباسشویی و رخت آویز گیر داده بودی فکر کنم آخرش روکش ماشین لباسشویی پاره کنی نمیدونم چیش برات جذابه آخه چقدر شیطونی تو مامان جان    خلاصه مامان جان نشون به اون نشونی که از صبح ساعت ٦ تا ساعت ٥:٣٠ بعد ظهر پلک رو هم نذاشتی و دائماً داشتی ورجه ورجه می کردی به منم یکم اجازه  استراحت کردن ندادی ولی خودت از اون موقع خوابیدی (من دیگه نمی تونستم بخوابم) تا صبح ساعت ٣ اخه به کی بگم بابا من می خوام بخوابم...
7 آبان 1390

بدون عنوان

عزیزم دیشب به خاطر دونه های روی دلت بردمت دکتر ولی دکت گفت چیزی نیست احتمالاً حساسیته خوب خدا  رو شکر خیالم راحت شد      ...
4 آبان 1390

آبله مرغان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام پسره گلم دیشب روی دلت دو سه تا دونه قرمز رنگ بود نمی دونم شاید سرخکی، آبله مرغانی چیزی باشه نگرانم عزیزکم حالا تا آخر امروز معلوم میشه. فکر کن تا تو بزرگ شی من جونم به لبم برسه آدم همش یه دلهره داره البته فکر نکنی ناراحتما نه اصلاً اینقدر گلی که همه این چیز ها را می پوشونه دوست دارم
3 آبان 1390